|
گذشته تا به حال
|
|
|
|
||||
|
حدس مي زنم شبي مرا جواب ميكني و قصر كوچك دل مرا خراب ميكني سر قرار عاشقي هميشه دير كرده اي ولي براي رفتنت عجب شتاب ميكني من از كنار پنجره تو را نگاه ميكنم و تو به نام ديگري مرا خطاب مي كني چه ساده در ازاي يك نگاه پاك و ماندني هزار مرتبه مرا ز خجلت آب ميكني به خاطر تو من هميشه با همه غريبه ام تو كمتر از غريبه اي مرا حساب ميكني و كاش گفته بودي از همان نگاه اولت كه بعد من دوباره دوست انتخاب مي كني چقدر زیبا و ساده :ِ:ِ
دلم مي خواهد گريه كنم به حال زار اين دلم دلم مي خواهد داد بزنم واسه رهايي از خودم دلم مي خواهد پر بكشم به آسمون سفر كنم روي ابرها بشينم به آدما نظر كنم دلم مي خواهد داد بزنم همه جا فرياد بزنم بگم ستاره گم شده خاموش و بي صدا شده از عشقش جدا شده تازه مثل ما شده گفتگوي ماه و نابينا : نابينا گفت : دوستت دارم . ماه گفت : تو که مرا نميبيني چگونه مرا دوست داري ؟ ماه گفت اگر ميديدم عاشق زيباييت ميشدم اما اکنون عاشق خودت هستم آنیم که بی رنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم
روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند خوب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 21:27 توسط علی ابراهیمی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دلم را آهني کردم مبادا عاشقت گردد
ندانستم تو اي ظالم دلي آهن ربا داري
دلا ديشب چه مي کردي تو در کوي حبيب من؟
اندکي عاشقانه تر زير اين باران بمان نگاهي کردي و از خود نگرانم کردي نگران ، پيش نگاه دگرانم کردي من نظر باز نبودم ، تو به يک چشم زدن در چراگاه نظر ، چشم چرانم کردي
يک روز رسد غمي به اندازه ي کوه يک روز رسد نشاط اندازه ي دشت
در سايه ي کوه بايد از دشت گذشت!
عشق تو همچون افقي بي انتهاست قلب من خالي ز هر رنگ و رياست زندگي با آرزو ها روبروست با تو بودن از برايم آرزوست اي عشق مدد کن که به سامان برسيم چون مزرعه ي تشنه به باران برسيم يا من برسم به يار و يا يار به من يا هردو بميريم و به پايان برسيم
سال ها پرسيدم از خود کيستم؟ آتشم؟ شورم؟ شرارم؟ چيستم؟
او به جز من ، من به جز او نيستم شب هاي دراز بي عبادت، چه کنم طبعم به گناه کرده عادت چه کنم گويند کريم است و گنه مي بخشد گيرم که ببخشد زخجالت چه کنم نمي دانم که دانستى دليل گريه هايم را نمي دانم که حس کردى حضورت درسکوتم را و مي دانم که ميدانى ز عاشق بودنت مستم وجود ساده ات بوده که من اينگونه دل بستم
نمي خواهم بجز من دوست دار ديگري باشي
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 15:23 توسط علی ابراهیمی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
عشق یعنی راه رفتن زیر باران عشق یعنی من می روم تو بمان عشق یعنی آن روز وصال عشق یعنی بوسه ها در طوله سال عشق یعنی پای معشوق سوختن عشق یعنی چشم را به در دوختن عشق یعنی جان می دهم در راه تو عشق یعنی دستانه من دستانه تو عشق یعنی مریمم دوستت دارم تورو عشق یعنی می برم تا اوج تورو عشق یعنی حرف من در نیمه شب عشق یعنی اسم تو واسم میاره تب عشق یعنی انقباظو انبصاط عشق یعنی درده من درده کتاب عشق یعنی زندگیم وصله به توست عشق یعنی قلب من در دست توست عشق یعنی عشقه من زیبای من عشق یعنی عزیزم دوستت دارم
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 15:14 توسط علی ابراهیمی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
فکرو زکرم تو بودی او روزا یادته اون دل کوچیکه من جلوی پات بود یادته رفتیو با رفتنت پا گزاشتی رو دلم سرم داره گیج میره تو کجایی عشقه من وقتی میخواستی بری گفتی بهم غصه نخور دلو سپردم من به تو غصه نخور گفتم بهت زود بیا دل من تنگه برات تو نرفتیو میگی آخه عزیز دلت میاد میگفتی من برمیگردم خیلی زود دلو جونم همشون فدای یه تاره موت ولی رفتیو خیلی وقته نامه ندادی تو برام آخه پس چی شد بگو تو جواب نامه هام یه نامه همش دادی همون شده آب غذام نمیدونی یه غمیه بهم میگه باهات میام من غمو می خوام چکار آخه تو بهم بگو فقط نگو دوست ندارم جونه من اینو نگو آخه عاشقت بودم دیوانه وار باور بکن دل من تنگه به راحت تو منو یاریم بکن شبا یه غمی میاد تویه سینم باهام حرف میزنه می خواد نا امید کنه از نا امیدی دم میزنه شایدم دیگه نیای این جوری که بوش میاد فکر کنم وقتی بیای ببینی جنازم رو دوش میاد اون موقع بگو ببینم دلت برام تنگ میشه ؟ این زمین و آب گل برای تو چه رنگ میشه؟ خلاصه کشتی مارو با این ادائو اشوه هات دل من تنگه برات* تنگه برات* تنگه برات وای الان صبح میشه هو هنوز که من نخوابیدم یه روز دیگم تموم شدش ولی من نفهمیدم دفتر شعرم دیگه پر شده کجایی تو می خوام برم دیگه کاری ندارم اینجا روی زمین دارم میرم تو نبودیو غمت عشقه تو کشت مارو زیر خاک دفنمو خاک خورد مارو
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 15:13 توسط علی ابراهیمی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اگر ماه بودم ، به هر جا که بودم ، سراغ تو را از خدا می گرفتم اگر سنگ بودم ، به هر جا که بودی ، سر رهگذار تو ، جا می گرفتم اگر ماه بودی به صد ناز − شايد − شبی بر لب بام من می نشستی وگر سنگ بودی به هر جا که بودم ، مرا می شکستی ، مرا می شکستی
اين شعر خواندنی اين عشق ماندنی اين شور بودنيست اين لحظه های پر شور اين لحظه های ناب اين لحظه های با تو نشستن سرودنيست
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 15:7 توسط علی ابراهیمی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چند ساليه حوالي 25 بهمن ماه (14 فوريه) که مي شه، هياهو و هيجان رو تو خيابون ها مي بينيم. مغازه ها از اجناس کادويي لوکس و فانتزي غلغله مي شوند. همه جا اسم valentine به گوش مي خوره. حالا ببينيم که اين valentine از کجا اومده: " در قرن سوم ميلادي که مطابق مي شود با اوايل امپراتوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده به نام کلوديوس دوم. کلوديوس عقايد عجيبي داشته. از جمله اين که سربازي خوب خواهد جنگيد که مجرد باشه(!). از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراتوري روم غدقن مي کنه. کلوديوس به قدري بي رحم و فرمانش به قدري قاطع بود که هيچ کس جرأت کمک به ازدواج سربازان رو نداشت. اما کشيشي به نام والنتيوس (والنتاين) مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي کرد. کلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شه و دستور مي ده که والنتاين را به زندان بندازند و سرانجام کشيش به جرم جاري کردن عقد عشاق، با قلبي عاشق اعدام مي شه. بنابراين او را به عنوان فدايي راه عشق مي دونند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شه براي عشق!" اما کمتر کسيه که بدونه در ايران باستان ، نه مثل رومي ها از سه قرن بعد از ميلاد، که از بيست قرن قبل از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 14:57 توسط علی ابراهیمی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
انا مظلوم حسین ایام سوگواری محرم و امام حسین (ع) را به مسلمانان جهان تسلیت عرض میکنم
+
نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 11:58 توسط علی ابراهیمی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دوستي با هر كه كردم عاقبت نيرنگ بود ظاهرش اهل خلوص و باطنش صد رنگ بود دوستي با هر كه كردم زد به قلبم خنجري آشيان هر جا ببستم شد نسيب ديگري دوستي با مرد مان كوته سرشت بي مايه بود عشق يزدان به از آن، بل دل به او بايد ببست عشق يزدان در دلم سايه فكند نام او هر آن قلبم را فشرد دوستي با او درهر دو گيتي سروري است عشق او در هر دو جهان بي همتاست
عشق زينب بيماري نيست جز فوق جنون.........هركه گويد يا حسين بر او سرايت ميكند..........اي كه بيماري چرا نزد طبيبان ميروي.......خرده نان سفره زينب كفايت ميكند.........كربلا باشد سفارت خانه حق بر زمين......اين سفارتخانه را زينب صدارت ميكند.........بيرق خون خواه شاه كربلا اين مطلب است......اهل عالم گوش باشيد اين سپاه زينب است
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 0:37 توسط علی ابراهیمی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
![]()
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 0:30 توسط علی ابراهیمی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
![]()
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 0:21 توسط علی ابراهیمی
|
|
|||||
|
|||||